حكيم ابوالقاسم فردوسى
400
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
ابا آنك اندر دلم شد درست * كه پيران بكين كشته آيد نخست برادرش و فرزند در پيش اوى * بسى با گهر نامور خويش اوى ابر دست كىخسرو افراسياب * شود كشته اين ديدهام من بخواب گنهكار يك تن نماند بجاى * مگر كشته افگنده در زير پاى و ليكن نخواهم كه بر دست من * شود كشته اين پير با انجمن كه او را بجز راستى پيشه نيست * ز بد بر دلش راه انديشه نيست گر ايدونك باز آرد اين را كه گفت * گناه گذشته ببايد نهفت گنهكار با خواسته هرچ بود * سپارد بما كين نبايد فزود ازين پس مرا جاى پيكار نيست * به از راستى در جهان كار نيست و رين نامداران ابا تخت و پيل * سپاهى بدين سان چو درياى نيل فرستند نزديك ما تاج و گنج * از يشان نباشيم زين پس برنج نداريم گيتى بكشتن نگاه * كه نيكى دهش را جز اينست راه جهان پر ز گنجست و پر تاج و تخت * نبايد همه بهر يك نيك بخت چو بشنيد گودرز بر پاى خاست * به دو گفت كاى مهتر راد و راست ستون سپاهى و زيباى گاه * فروزان به تو شاه و تخت و كلاه سر مايهء تست روشن خرد * روانت همى از خرد بر خورد ز جنگ آشتى بىگمان بهترست * نگه كن كه گاوت بچرم اندرست بگويم يكى پيش تو داستان * كنون بشنو از گفتهء باستان كه از راستى جان بد گوهران * گريزد چو گردون ز بار گران گر ايدونك بيچاره پيمان كند * بكوشد كه آن راستى بشكند چو كژ آفريدش جهان آفرين * تو مشنو سخن زو و كژّى مبين نخستين كه ما رزمگه ساختيم * سخن رفت زين كار و پرداختيم ز پيران فرستاده آمد برين * كه بيزارم از دشت و ز رنج و كين [ كه من ديده دارم هميشه پر آب * ز گفتار و كردار افراسياب ] ميان بستهام بندگى شاه را * نخواهم بر و بوم و خرگاه را بسى پند و اندرز بشنيد و گفت * كزين پس نباشد مرا جنگ جفت شوم گفت بپسيچم اين كار تفت * بخويشان بگويم كه ما را چه رفت مرا تخت و گنجست و هم چارپاى * بديشان نمايم سزاوار جاى چو گفت اين بگفتيم كارى رواست * بتوران ترا تخت و گنج و نواست يكى گوشهء گير تا نزد شاه * ز تو آشكارا نگردد گناه بگفتيم و پيران برين بازگشت * شب تيره با ديو انباز گشت هيونى فرستاد نزديك شاه * كه لشكر بر آراى كامد سپاه تو گفتى كه با ما بگفت اين سخن * نه سر بود ازان كار هرگز نه بن كنون با تو اى پهلوان سپاه * يكى ديگر افگند بازى به راه جز از رنگ و چاره نداند همى * ز دانش سخن بر فشاند همى كنون از كمند تو ترسيده شد * روا بد كه ترسيده از ديده شد همه پشت ايشان بكاموس بود * سپهبد چو سگسار و فرطوس بود